مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

تقديم به مادران پر مهر ايراني

دوستان و همراهان عزیزم سلام متن زیرتقریبا سرگذشت اکثر کسانیست که قدر عزیزترین چیز زندگیشون را نمیدونند و شاید سرگذشت تک تک ماهاست : وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش ...
23 ارديبهشت 1391

شنبه 90/2/2

سلام عشق قشنگم امروز كه اومدم دنبالت همه بچه ها داشتند با وسايل بازي كه دم مهد بود بازي مي كردند كه تو هم اشاره مي كردي بازي كني و كلي از ذوق كردي. اين جا آفتاب افتاده بود توي چشمات كه شما هم با چشم بسته تاب بازي مي كردي. اينجا هم با دوست عزيزت آويسا جون داشتي بازي مي كردي. ...
3 ارديبهشت 1391

عكسهاي نفس مامان در ايام عيد

سلام زندگيم، عشقم، نفسم، اميدم. خيلي دوست دارم و عاشقتم. امروز كه بردم بزارمت مهد تا دم مهد كودك رسيدي چشمات رو باز كردي و خاله سهيلا دم در بود و تا دادمت به خاله شروع كردي به گريه و منم ناراحت شدم و انگار آب سرد ريختن روم و پاهام جون نداشت كه بيام سركار تا برسم تو اتاق همش مي خواستم برگردم پيشت. خيلي دلم برات تنگ مي شه عشقمي. دوست دارم. اين عكسهارو رفته بوديم كن سولقون انداختم، كه مهديس خانوم شيطنتش گل كرده بود. ...
2 ارديبهشت 1391
1